Thursday, August 12, 2010

نمی دانم رابطه ی " گاو " و " حسن " یک رابطه ی فرهنگی عرفی است که هم تو اتل متل توتوله یه حسن نامی هست که گاوش را می برند هندستون و هم در کتاب مرحوم ساعدی مش حسن از زور عشق به گاوش ، گاو می شه؟ حالا هر چی! می گم اصلا چرا هر چی حسن است با گاو رابطه دارد؟ یکیش این حسنی که من می شناسم و زن بدبختش را با گاو ابا اجدادیش اشتباه گرفته!

اصلا شاید حسن از اولش گاو بوده یا گاو بدنیا امده که هی گاوش را می بره هندستون یا خیال می کنه که خودش گاوه و مو مو می کند یا با زنش مثل یک گاو رقتار می کند که فقط برای حسن اقا حکم حمالی شیرده و گوساله پس انداز داره که محکوم به بی گاریه وسمهش از همزیستی با این حسن اقا هر چی شخم زدن و کار سخت آنهم به قیمت نشخوار یه مشت علفه که هیچ خری هم بهش نگاه نمی کند و دست اخر هم باید سلاخی بشه?

حکما باید رابطه ای بین این حسن ها و گاو ها باشد که ما از اون سر در نمی اوریم، نه؟

Sunday, August 8, 2010

می ترسم. گفته بودم که می ترسم و برای مواجهه با یکی از همین ترسها موهایم را از ته زدم. اما ریشه ترسم عمیقتر از این حرفهاست و دامنه اش بسیار وسیع تر. من ، من می ترسم. از ادمها و خباثتهایشان می ترسم. از خودم و ضعفهای و ترسهایم می ترسم. از صدای اژیر می ترسم. از راننده پسرم و از صدای بلند و لحن سر زنش امیز همسرم می ترسم. از صحبت کردن با پدرم و از فکر اینکه از چند هفته دیکر باید به دادش برسم و نتوانم می ترسم. از نگاه منجمد و چشمهای بی رحم و بی روح رییس جدیدم می ترسم. از نزدیک شدن مهر ماه و کاری که به تازگی به عهده گرفتم میترسم. می ترسم... می ترسم... می ترسم. .. لعنتی از تو هم که ترسم را می خوانی می ترسم...و وقتی این قدر می ترسم، فلج می شوم لال می شوم ، حرف و نوشتنم نمی اید ، زندگی تو رگهایم یخ می زند و من میشوم مثل همه ی انهایی که تو اتوبوس و تاکسی کنارم می نشینند ، مات

Sunday, August 1, 2010

سخت است که ادم دلش برای کسی تنگ بشود اما بهش نگه. چون مصلحت نیست! سخت است که چیزی را بخواهی اما ازش بگذری چون مصلحت نیست! گمانم عقلا به این مصلحت می گویند منطقی بودن و احساساتی نبودن اما منی که نه مصلحت می فهمم و نه عقل چرا از این دایره ی دو دو تا چهار تا نمی توانم بیرون بیام؟ چون مصلحت نیست؟