Sunday, November 7, 2010
Friday, October 15, 2010
این یه سر است که انهایی که بلدند هیچوفت به یک نفر دیگه یاد نمی دهند. فراموش کردن را می گم
فراموش کردن سخت نیست. مهم نیست چی یا کی .تو فقط باید اراده کنی ، چشمت را ببندی، یه نفس عمیق بکشی و تا سه بشماری. یک ، دو سه ! بعد دیگه بیاد نمی اوری. همین. مهم نیست که ان کس یا ان موضوع تا کجای وجودت رسوخ کرده. به همین سادگی می توانی دودش کنی و به یک خاطره دور تبدیلش کنی .
اینکه نمی توانی فراموش کنی برای این که دلش را نداری که اراده کنی. بلد نیستی چشمات را ببندی ، نمی توانی به نیت فراموش کردن ان نفس عمیق را بکشی و طافتش را نداری یا که نمی دانی چه جوری تا سه بشماری.
باورم کن. راست می گم . میدانم راجع به چی حرف می زنم. سالهاست که توی شش و بشش هستم.
فراموش کردن سخت نیست. مهم نیست چی یا کی .تو فقط باید اراده کنی ، چشمت را ببندی، یه نفس عمیق بکشی و تا سه بشماری. یک ، دو سه ! بعد دیگه بیاد نمی اوری. همین. مهم نیست که ان کس یا ان موضوع تا کجای وجودت رسوخ کرده. به همین سادگی می توانی دودش کنی و به یک خاطره دور تبدیلش کنی .
اینکه نمی توانی فراموش کنی برای این که دلش را نداری که اراده کنی. بلد نیستی چشمات را ببندی ، نمی توانی به نیت فراموش کردن ان نفس عمیق را بکشی و طافتش را نداری یا که نمی دانی چه جوری تا سه بشماری.
باورم کن. راست می گم . میدانم راجع به چی حرف می زنم. سالهاست که توی شش و بشش هستم.
Friday, October 8, 2010
دنیا جای بزرگیه، گنده! اما گاهی با تمام این بزرگیش چه قفسیه برای ادم... این انتظار داره منو از پا در می اورد. انتظار چیزی که نمی دانم چیه ، اما می دانم خیلی " چیز " ه . باور کردم که مثل رگبار توی یک بعد ازظهر کسل کننده ادم را غافل گیر می کند و غمها و نگرانی هایش را معچزه وار می شورد و دنیایش را از این رو به ان رو می کند. همینجوری انتظار می کشم. منتظرم . منتظر یک معجزه. معجزه ای که فقط یاس را طلسم نکند و بتواند کارهایی را بکند که من و تو از انجامشان عاجزیم...
Tuesday, September 21, 2010
Friday, September 17, 2010
امروز برای اولین بار تو زندگیم نوک یک مداد چشم را تیز کردم. تیز که نه، مداد بیچاره را از سر نادانی سه انگشت کوتاه کردم. ویرم گرفته بود حتما تیزش کنم که ای بعد از نا امید شدن از تمام مدادتراشهای خانه با تیغ موکت بری یه کارایی کردم. بعد، باز هم برای اولین بار، دور چشمهایم را گریم کردم. گوشه های روشنش را سیاه و گوشه های کج وکولش را صاف و صوف کردم. خیلی بهتر از چشمای تیز و نافذ خودم شد. بعدش با ریملهای خشک و نیمه خشکم افتادم به جان مژ ه هام. نه که بی رنگی موهای صاف روی پلکهام قابل دیدن نبودند ، ازدیدن این همه مژه دور و بر چشمهایم ذوق زده شدم. با ترکیب رنگ چند تا " ماتیک " و کمی ور رفتن مداد لب با خط کیس خورده ی دور لبهایم، یه لیخند جدید رو صورتم ساختم.خودم را تو اینه نشناختم. از زن تو ایینه خوشم امد. خوشگل بود . یه جوری بود . شکل من نبود .مثل زنهایی که تو شبهای کنسرت تالار وحدت می دیدم ، بود. مثل زنهای تو فیلمهای خارجی یا خیلی از دوستا و فامیا و اشنا ها. هر کی بود ، من نبود. به قول رفیقی ؛ تمیز بود و اراسته.
می دانی، کار سختی نبود. مثل اونها شدن را می گم. یعنی از خودم بودن، سخت تر نبود.از این که دایم خودم را بپام که دل تو و بقیه را ازار ندم و نشکنم، از این که هوای این و ان را داشته باشم که بعد از این که تو پوزم زدند دلخور نشند و اب تو دلشون تکون نخورد، سختر نبود.
نه کار سختی نیست . اصلا سخت نیست که با چند تا مداد رنگی یه صورت واسه خودت بسازی که خوشگل هم بنظر برسد. خوشم امد. از خوش و اب رنگی خوشم امد
Thursday, August 12, 2010
نمی دانم رابطه ی " گاو " و " حسن " یک رابطه ی فرهنگی عرفی است که هم تو اتل متل توتوله یه حسن نامی هست که گاوش را می برند هندستون و هم در کتاب مرحوم ساعدی مش حسن از زور عشق به گاوش ، گاو می شه؟ حالا هر چی! می گم اصلا چرا هر چی حسن است با گاو رابطه دارد؟ یکیش این حسنی که من می شناسم و زن بدبختش را با گاو ابا اجدادیش اشتباه گرفته!
اصلا شاید حسن از اولش گاو بوده یا گاو بدنیا امده که هی گاوش را می بره هندستون یا خیال می کنه که خودش گاوه و مو مو می کند یا با زنش مثل یک گاو رقتار می کند که فقط برای حسن اقا حکم حمالی شیرده و گوساله پس انداز داره که محکوم به بی گاریه وسمهش از همزیستی با این حسن اقا هر چی شخم زدن و کار سخت آنهم به قیمت نشخوار یه مشت علفه که هیچ خری هم بهش نگاه نمی کند و دست اخر هم باید سلاخی بشه?
حکما باید رابطه ای بین این حسن ها و گاو ها باشد که ما از اون سر در نمی اوریم، نه؟
اصلا شاید حسن از اولش گاو بوده یا گاو بدنیا امده که هی گاوش را می بره هندستون یا خیال می کنه که خودش گاوه و مو مو می کند یا با زنش مثل یک گاو رقتار می کند که فقط برای حسن اقا حکم حمالی شیرده و گوساله پس انداز داره که محکوم به بی گاریه وسمهش از همزیستی با این حسن اقا هر چی شخم زدن و کار سخت آنهم به قیمت نشخوار یه مشت علفه که هیچ خری هم بهش نگاه نمی کند و دست اخر هم باید سلاخی بشه?
حکما باید رابطه ای بین این حسن ها و گاو ها باشد که ما از اون سر در نمی اوریم، نه؟
Sunday, August 8, 2010
می ترسم. گفته بودم که می ترسم و برای مواجهه با یکی از همین ترسها موهایم را از ته زدم. اما ریشه ترسم عمیقتر از این حرفهاست و دامنه اش بسیار وسیع تر. من ، من می ترسم. از ادمها و خباثتهایشان می ترسم. از خودم و ضعفهای و ترسهایم می ترسم. از صدای اژیر می ترسم. از راننده پسرم و از صدای بلند و لحن سر زنش امیز همسرم می ترسم. از صحبت کردن با پدرم و از فکر اینکه از چند هفته دیکر باید به دادش برسم و نتوانم می ترسم. از نگاه منجمد و چشمهای بی رحم و بی روح رییس جدیدم می ترسم. از نزدیک شدن مهر ماه و کاری که به تازگی به عهده گرفتم میترسم. می ترسم... می ترسم... می ترسم. .. لعنتی از تو هم که ترسم را می خوانی می ترسم...و وقتی این قدر می ترسم، فلج می شوم لال می شوم ، حرف و نوشتنم نمی اید ، زندگی تو رگهایم یخ می زند و من میشوم مثل همه ی انهایی که تو اتوبوس و تاکسی کنارم می نشینند ، مات
Sunday, August 1, 2010
Friday, July 23, 2010
Sunday, July 11, 2010
دنیایه ها! رو داریم! در خیالات سیر سلوک می کنیم. توهم ورمان می دارد. آقا ،دو ماهه که می خواهم برای روز تولدم یه غلطی بکنم. برم این چند تا شوید موی سیاه و بیشتر سفید پشمکی را مثل هر پسر بچه پدر و مادر داری، از بیخ بتراشم. اما... تا به امروز که تنوانستم. هر که می شنود، از آقامون و بچه ها گرفته تا همسایه ی روبرو وهفت هشت ارایشگری که بهشان مراجعه کردم و تمامی افرادی که توی ارایشگاه شاهد مجادله ی طولانی من وارایشگر بودند، یک نه دلخراش و هزار ادله ی ریز و درشت و نصیحت و چه و چه و چه تحویلم دادند تا عقل را به سر فعلا مو درام بر گردانند. ارایشگر خودم که تا بحال دو بار تا انجا که دلش می امده، موهایم را کوتاه کرده تا شاید از خر شیطان پیاده ام کند و امروزهم که برای بار سوم سراغش رفتم، این قدر حرص خورد و گفت گوشت تنش داره می ریزد که از خیرش گذشتم تا فردا ببینم با ارایشگر نهم چه خاکی می توانم تو سر با موم بریزم!.
حالا از عصر اولین روز پنجاهمین سال زندگیم که پکر و دست از پا درازتر از اخرین " سالن پیرایش" به خانه برگشتم،این سوال فلسقی تمام فضای زیر موهای وزوزیم را اشغال کرده که من که اختیار این چند تا تار موی روی کله ی خودم را ندارم و یه لشکر متولی و بزرگتر دارم،چطور خیال می کردم مثل هر ادمی اختیار زندگیم را دارم. ها؟ چطور؟
حالا از عصر اولین روز پنجاهمین سال زندگیم که پکر و دست از پا درازتر از اخرین " سالن پیرایش" به خانه برگشتم،این سوال فلسقی تمام فضای زیر موهای وزوزیم را اشغال کرده که من که اختیار این چند تا تار موی روی کله ی خودم را ندارم و یه لشکر متولی و بزرگتر دارم،چطور خیال می کردم مثل هر ادمی اختیار زندگیم را دارم. ها؟ چطور؟
Saturday, July 10, 2010
پنج شش سال پیش بود که تو یه راه پله خیلی تنگ و بلند و بی روزنه قرار گرفتم و فهمیدم تو جای تنگ بشدت حالت خفگی ان هم تا حد جنون و مرگ بهم دست می دهد. الان هم همان حس خفگی را دارم. مثل ان سال، مثل سالها قبل. مانده ام این چند صباح باقی مانده از عمر نه چندان طولانی ام ارزش این همه ترس و یاس و دلشوره را دارد؟
Subscribe to:
Posts (Atom)