Friday, July 23, 2010
Sunday, July 11, 2010
دنیایه ها! رو داریم! در خیالات سیر سلوک می کنیم. توهم ورمان می دارد. آقا ،دو ماهه که می خواهم برای روز تولدم یه غلطی بکنم. برم این چند تا شوید موی سیاه و بیشتر سفید پشمکی را مثل هر پسر بچه پدر و مادر داری، از بیخ بتراشم. اما... تا به امروز که تنوانستم. هر که می شنود، از آقامون و بچه ها گرفته تا همسایه ی روبرو وهفت هشت ارایشگری که بهشان مراجعه کردم و تمامی افرادی که توی ارایشگاه شاهد مجادله ی طولانی من وارایشگر بودند، یک نه دلخراش و هزار ادله ی ریز و درشت و نصیحت و چه و چه و چه تحویلم دادند تا عقل را به سر فعلا مو درام بر گردانند. ارایشگر خودم که تا بحال دو بار تا انجا که دلش می امده، موهایم را کوتاه کرده تا شاید از خر شیطان پیاده ام کند و امروزهم که برای بار سوم سراغش رفتم، این قدر حرص خورد و گفت گوشت تنش داره می ریزد که از خیرش گذشتم تا فردا ببینم با ارایشگر نهم چه خاکی می توانم تو سر با موم بریزم!.
حالا از عصر اولین روز پنجاهمین سال زندگیم که پکر و دست از پا درازتر از اخرین " سالن پیرایش" به خانه برگشتم،این سوال فلسقی تمام فضای زیر موهای وزوزیم را اشغال کرده که من که اختیار این چند تا تار موی روی کله ی خودم را ندارم و یه لشکر متولی و بزرگتر دارم،چطور خیال می کردم مثل هر ادمی اختیار زندگیم را دارم. ها؟ چطور؟
حالا از عصر اولین روز پنجاهمین سال زندگیم که پکر و دست از پا درازتر از اخرین " سالن پیرایش" به خانه برگشتم،این سوال فلسقی تمام فضای زیر موهای وزوزیم را اشغال کرده که من که اختیار این چند تا تار موی روی کله ی خودم را ندارم و یه لشکر متولی و بزرگتر دارم،چطور خیال می کردم مثل هر ادمی اختیار زندگیم را دارم. ها؟ چطور؟
Saturday, July 10, 2010
پنج شش سال پیش بود که تو یه راه پله خیلی تنگ و بلند و بی روزنه قرار گرفتم و فهمیدم تو جای تنگ بشدت حالت خفگی ان هم تا حد جنون و مرگ بهم دست می دهد. الان هم همان حس خفگی را دارم. مثل ان سال، مثل سالها قبل. مانده ام این چند صباح باقی مانده از عمر نه چندان طولانی ام ارزش این همه ترس و یاس و دلشوره را دارد؟
Subscribe to:
Posts (Atom)